احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
63
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
خماردار نيارد به حلقِ مينا دست * فراق ديده نبوسد عِذار سلمى 1950945 خ 0 3 خ را به دل محبّت معشوق ره نمىيابد * كه سدّ راه شود برف ، عهد قربى را ز برف پنجهء خورشيد شد چنان از كار * كه در ميانهء كافور دستِ موتى 2950945 خ 0 4 خ را ز ضعف پرتو خورشيد در حجاب سحاب * بسان نور بصر گشته چشم اعمى 3950945 خ 0 5 خ را رسيد كوتهى روز تا بدان غايت * كه جاى در دم صبح است شام اضحى را كنون طيور نسازند در چمن مسكن * زنار همچو سمندر كنند سكنى را چو رفت گل ز چمن ؛ عندليب گوشه گرفت * به زاغ و بوم فكندند امر شورى 4950945 خ 0 6 خ را سخن به نصب خلافت رسيد و مُل نشنيد * طلب ز مطرب و شاهد نمود فتوى را سرود مطرب گفتا براستى كز ما * كسى بسر نرساند طريق اولى را صلاح عقل چنان است در چنين فصلى * كه از شراب بشويى لباس تقوا را ز باده بر در ميخانهها وضو سازى * به پاى ساغر مىافكنى مصلّا را از آن شراب كه گر زو خيال جرعه كشد * چو نطفه ، روح دهد صورت هَيولى 5950945 خ 0 7 خ را هزار كوه غم از يك دگر فرو ريزد * در آن مقام كه ظاهر كند تَجلّى را نه زان شراب كه انگور او شهيد كند * شه سرير امامت على موسى را امام ثامن ضامن كه روز باز پسين * به گوش خوف رساند نداى بُشرى 6950945 خ 0 8 خ را امام ثامن ضامن كه در شريعت حق * ز هفت مُفتى صادق 7950945 خ 0 9 خ ، گرفته فتوا را شهيد خاك خراسان كه گرد درگه او * بجاى نور بصر گشته چشم اعمى را ديت ستان 8950945 خ 0 10 خ لبِ لعلِ زهر خوردهء اوست * ز مردى كه كند كور چشم افعى را اگر ز ناف زمين حق بناى كعبه نهاد * زمين مشهد او كرد صدر دنيا را به هر قدم كه نهى در حريم روضهء او * نهادهاند اقامت رياض عُقبى را شعاع نور قناديل او بهم شكند * طليعههاى كواكب سپهرِ اعلى را چو حافظان حريمش كشيدهاند سرود * نمودهاند ترقى عقول اولى را ز ذكر اشهد انْ لا الهَ الّا الله * به گوش خوف رسانيده بانگ بُشرى را به ماه ميل سر گنبدش رجوع كنند * جماعتى كه پرستيدهاند شَعرى را